تبليغاتX
_~* New Life *~_

سلام
دوستان وبلاگ من منتقل شد.....
این جا بسته شد
فعلا
یا علی
وبلاگ جدید من...!


 

نوشته شده توسط به دنبال خویشتن در شنبه 22 دی1386 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت


این همون مطلبیه که تو وبلاگ دیگه ام نوشتم....
گزارش شب چله ی چلچراغ



چراغ طی چند هفته ی قبل از شب یلدا فرم هایی رو چاپ کرد تا  ما پر کنیم.قرار بود کسانی که این فرم ها رو پر میکردن تو لیست قرعه کشی واسه دعوت به شب چله قرار بگیرن.بعد 1 هفته مونده بود به شب یلدا که متوجه شدیم مجوز این برنامه هنوز صادر نشده!
بالاخره مجوز صادر شد،اما دو روز بعد یعنی یکشنبه!حلاصه این که کارت ها قرار بود از 5شنبه تا شنبه ارسال بشه.....من منتظر بودم!که تا شنبه شب هیچ کارتی واسم نیومد!منم کلی دپرس!تا این که یکشنبه صبح که رفتم مدرسه مامانم زود اومد دنبالم و من فهمیدم که کارتم اومده!خلاصه این که ساعت پذیرش مهمانان ساعت 3-3:45 بود!من و مامانم راه افتادیم...جالبیش این بود که در آخرین لحظه ها واسه من 2 تا کارت اومده بود!در صورتی که واسه همه یکی بود....
حلاصه رفتیم داخل و نشستیم....جاتون خالی،خیلی خوش گذشت!گزارش ایسنا رو از این مراسم بخونین:

شب چله‌ي چلچراغ امسال با يادي از زنده‌ياد قيصر امين‌پور و اهداي ده نشان افتخار به برگزيدگاني از حوزه‌ي دفاع مقدس، سينما، ورزش، ادبيات، موسيقي و... به پايان رسيد.

به گزارش خبرنگار هنري خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در ابتداي اين مراسم كه ساعاتي قبل در سالن ميلاد نمايشگاه بين‌المللي تهران برگزار شد، "نشان افتخار" اين نشريه به فرزند شهيد محمد بروجردي - از رزمندگان دفاع مقدس - اهدا شد.

همچنين نشان "افتخار ملي در حوزه ورزش" به نمايندگان تيم ملي واليبال نوجوانان ايران اهدا شد.

در بخش "محبوبيت نسل سوم" نيز نشان افتخار با حضور هانيه توسلي و علي ميرميراني به عادل فردوسي‌پور اهدا شد.

در بخش ديگري از مراسم، نشان "افتخار ملي موسيقي" از سوي خوانندگان و مخاطبان نشريه به محسن نامجو به عنوان اعجوبه‌ي موسيقي معاصر ايران اهدا شد.

در ادامه، "نشان افتخار ملي ادبيات ايران" به هوشنگ مرادي كرماني اهدا شد كه اين جايزه توسط بهاره رهنما و فرزاد حسني به اين نويسنده داده شد.

نشان "افتخار ملي فعاليت‌هاي اجتماعي" را هم به مهتاب كرامتي - بازيگر و نماينده‌ي حسن نيت يونيسف در ايران - اهدا كردند.

"نشان افتخار ملي نسل سوم و محبوب" نيز با حضور بهزاد فرهاني به دخترش گلشيفته فرهاني تعلق گرفت.

"نشان افتخار ملي حوزه سينما" با حضور منصور ضابطيان و پگاه آهنگراني به پرويز پرستويي اهدا شد.

چلچراغي‌ها "نشان ملي يك عمر افتخار" را با حضور فريدون عموزاده خليلي به پوران شريعت رضوي اهدا كردند.

همچنين با اهداي لوح تقديري به همسر زنده‌ياد قيصر امين‌پور، ياد اين شاعر را گرامي داشتند.

در ادامه اهالي چلچراغ به پاس گذشت يك سال از اهداي نشان خلاقيت هنري شب چله‌ي گذشته‌ي خود به مهران مديري و پيمان قاسم‌خاني دوباره لوح تقديري را براي يادآوري اين مساله به اين دو هنرمند اهدا كردند.

همچنين در بخش ديگري از اين مراسم از سهيل سلماني و شيما شهرابي به عنوان اعضاي فعال نشريه تقدير شد.

در بخش پاياني اين مراسم با حضور سيدمحمد خاتمي - رييس مؤسسه‌ي گفت‌وگوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها -، به حافظ تفألي زده شد و مراسم با عكس يادگاري نويسندگان چلچراغ و رييس‌جمهور پيشين كشورمان - به پايان رسيد



از اون جایی که خیلی از سایت ها و وبلاگ ها این مراسم و گزارش کردن من دیگه گزارش نمینویسم و فقط عکس ها رو میزارم.ببخشید کیفیت پایینه....
 





































 


خب این مراسم هیچ گونه پذیرایی نداشت!البته اولش 2تا از کارتای جایزهمون رو گرفتن و یه ساک که توش وسیله بود دادن....
این مراسم زیادی منظم بود و یه جورایی به 40چراغ نمیخورد!
راستی جالبه بدونین روزنامه ی کیهان در گزارشی که از شب چله ی چلچراغ داشت نوشت:"چله نشینی اصلاح طلبان" .این روزنامه در مطلب خود از 40چراغ به عنوان نشریه ی زرد(!)یاد کرده...واقعا جالبه!نه؟!

خب نکته ی جالب تر این که همه ی خبرگزاری ها از شب چله گزارش گذاشتن الا خود سایت چلچراغ!که البته سه شنبه قرار بود آپ بشه!

اون دوستانی که میگفتن میرمیرلتی رها نیست سخت در اشتباه بودن!چون خودم شنیدم و دیدم که تایید شد!البته خب جالبه!واقعا با استعداده این آقای میرمیرانی....

یه عالمه آدم معروف تو این مراسم بودن!بعد چرا ازشون اسمی برده نشد من نفهمیدم!به نظر من یه جورایی توهین بود!
من بیصبرانه منتظر 40چراغ این هفته هستم....

یه چند تا از سایت ها وبلاگ هایی که گزارش و عکس های شب چله رو گذاشتن:
ایسنا
عشق- صلح - درک متقابل
خبرگزاری مهر
پایگاه اطلاع رسنی نوروز
کیبورد آزاد 1
کیبورد آزاد 2


 

نوشته شده توسط به دنبال خویشتن در جمعه 7 دی1386 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت


سلام
عیدتون مبارک
چرا دیگه نظر نمیدین؟!
آنان که علی خدای خود پندارند
کفرش به کنار عجب خدایی دارند.....
 عیدتون مبارک
یا علی...


 

نوشته شده توسط به دنبال خویشتن در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 23:42 موضوع | لینک ثابت


گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نكن!»

گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»

در حالیكه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان


 

نوشته شده توسط به دنبال خویشتن در جمعه 23 آذر1386 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


این جمعه


خبر آمد خبري در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است


شايد اين جمعه بيايد...شايد
پرده از چهره گشايد...شايد


دست افشان...پاي کوبان مي روم
بر در سلطان خوبان مي روم


مي‌روم بار دگر مستم کند
بي‌سر و بي‌پا و بي‌دستم کند


مي‌روم کز خويشتن بيرون شوم
در پي ليلا رخي مجنون شوم


هر که نشناسد امام خويش را
بر که بسپارد زمام خويش را


با همه‌ي لحن خوش آواييم
در به در کوچه‌ي تنهاييم


اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه‌ي تو از همه پر شورتر


کاش که اين فاصله را کم کني
محنت اين قافله را کم کني


کاش که همسايه‌ي ما مي‌شدي
مايه‌ي آسايه‌ي ما مي‌شدي


هر که به ديدار تو نايل شود
يک شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه‌ي ما را عطشي دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت


نام تو آرامه‌ي جان من است
نامه‌ي تو خط امان من است


اي نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده يک شب بتاب


پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم


اي نفست يار و مددکار ما
کي و کجا وعده‌ي ديدار ما


دل مستمندم اي جان، به لبت نياز دارد
به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد


به مکه آمدم اي عشق تا تو را بينم
تويي که نقطه‌ي عطفي به اوج آيينم


ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلي خانه‌ي پيغمبران را


خبر آمد خبري در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است


شايد اين جمعه بيايد...شايد
پرده از چهره گشايد...شايد

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چی؟به من نمیاد؟؟بیخیال بابا؟! خب مگه من چمه؟؟؟منم این شعر رو دوست دارم.میدونم خیلی هاتون اصلا اون اولش رو که دیدین نیومدین این پایین و بخونین!خب بابا زندگی که همش 40چراغ و رادیو جوان و این چیزا نیست،یه چیزای دیگه هم هست.....
این روزا فهمیدم من خوشبختم!یه مدت به این نتیجه رسیده بودم که اینترنت دنیای مزخرفیه!یه حای پوچ و بی معنی  هست!اصلا یه مدت به این نتیجه رسیده بودم چت و اینا فقط واسه آدم های عقده ای هست که تو دنیای خارج از نت زندگی خوبی ندارند!
اما چند روزه فهمیدم  تو همین آدم های به ظاهر عقده ای(!) هم میشه دوست پیدا کرد.این رو بعد از این که 2 سال با یکی دوست بودم فهمیدم.....
در آخر یه دو بیتی!


آنان که علی خدای خود پندارند
کفرش به کنار عجب خدایی دارند....


خب دیگه.کافیه!
شب خوش!
یا علی.....


 

نوشته شده توسط به دنبال خویشتن در پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت


باران

سلام!
چه جالب نظرات از 11 تا رسید به 1!


دل من می سوزد

که قناری هارا پر بستند

که پر پاک پرستو هارا بشکسند

و کبوترهارا....

آه کبوتر هارا....

دل من در دل شب،خواب پروانه شدن میبیند

مهر صبح دمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند




آه باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست؟





آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور





واي باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست.....



شاید  قدیمی باشه،ولی من دوسش دارم و باهاش خاطره دارم....
شعر قشنگ و شیرینی هست!شاید این شعر و یک سری اتفاقات باعث شد من الان به این مرحله برسم.یا به قولی پخته تر شدم....(!)
خب
خیلی خسته ام.
راستی یه مشکلی دارم!وقت کردین دعا کنین!
فعلا
یا علی


 

نوشته شده توسط به دنبال خویشتن در جمعه 25 آبان1386 ساعت 0:44 موضوع | لینک ثابت


گزارش نمایشگاه مطبوعات!

جمعه بعد از یه عالمه ور رفتن با مخ بابام،راه افتادیم رفتیم نمایشگاه مطبوعات!البته اینم بگم که به عشق غرفه ی رادیو جوان و چلچراغ رفتم.....
خب نمایشگاه امسال تو خیابون حجاب بود.وقتی ما رسیدیم خیلی شلوغ نبود،اما بعد شلوغ تر شد.سالن شماره ی 3 همون سر 4راه غرفه ی 40چراغ.رفتم جلو آیدا عزتی و پویان امیری و جلال سعیدی و نیما اکبر پور بودن.مجله خیراتی هم که بود شماره ی شنبه ی 40چراغ جمعه گیرمون اومد!البته من نرسیدم روز 5شنبه برم...(نشست خوانندگان و نویسندگان چلچراغ) آره خلاصه از آیدا عزتی و آقای امیری و آقای اکبرپور امضا گرفتیم....منم نظر دادم.یه صندوق خیلی جالب بود که میتونین عکسش رو تو بقیه وبلاگ های 40چراغی ببینین....
بعد رفتیم بالا غرفه ی رادیو جوان که البته خبر خاصی نبود.خلوت بود.فقط جوادزاده بود.اون جا یه یادگاری نوشتم و رفتم چند دور نمایشگاه رو گشتم تا اومدم پایین و آقای ضابطیان و  ژوله رو دیدم.من دومین نفری بودم که از ژوله امضا گرفتم خب آقای ضابطیان هم هنوز نیومده بود تو غرفه من همون وسطا گیرش اورم و ازش امضا گرفتم.بعد اومدم دم غرفه یه عالمه شلوغ شده بود.بعد از آقای صدری امضا گرفتم.دوباره برگشتم سالن بالا دیدم بــــــــــــــــــــــــله! چه خبره دمه غرفه ی رادیو جوان!وحید شمسایی اومده بود!بعد نیما نکیسا اومد!بعدش هم آقای قدیریان(از اعضای هفتایی ها)هی شلوغ میکرد.بعد خانوم اکبری اومد و ازش امضا گرفتم  و هزار پنجره رو اجرا کرد.دمه غرفه ی چلچراغ هم چنان شلوغ بود که ما برگشتیم....!!!

مگه میزاشتن عکس بگیریم؟؟؟








امیر صدری در حال گپ و گفت با خوانندگان!


نیما اکبرپور در حال توضیح دادن!






منصور ضابطیان!!!!


پایـــــــــــــــــــــــان!!!!


 

نوشته شده توسط به دنبال خویشتن در شنبه 19 آبان1386 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت


خداي خوبي و خداي بدي بر بالاي كوه همديگر را ملاقات كردند .

خداي خوبي گفت : « روزت به خير برادر . »  

خداي بدي پاسخي نداد .

خداي خوبي گفت : « امروز سرحال نيستي . »

خداي بدي گفت : « درست است ، زيرا اين روزها مرا با تو اشتباه مي گيرند ، مرا به نام تو مي خوانند و با من چنان دفتار مي كنند كه گويي من توام و اين مرا خوش نمي آيد . »

خداي خوبي گفت : « اما مرا نيز با تو اشتباه مي گيرند و مرا نيز به نام تو مي خوانند . »

خداي بدي راه خويش گرفت و رفت ، در حالي كه به بلاهت انسان لعنت مي فرستاد .

جبران خلیل جبران
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
سلام.ببخشید بابت این غیبت طولانی.یه مشکلی واسم پیش اومده بود!خیلی درگیر درس شدم...
این روزا خودم و گم کردم....هی سعی میکنم خودم رو از نو بسازم.اما انگار با کوچکترین تلنگری دوباره از هم میپاشم و فرو میریزم...
میدونی!این روزا دنیا خیلی جالب شده!چیزای جدیدی کشف میکنم!شاید دارم بزرگ میشم؟!گرچه از نظر خودم خیلی وقته که بزرگ شدم.خب این روزا خیلی چیزا عوض شده...امشب با 7 ترانه شاد شدم!خوبه حداقل این رادیو جوان هست که ما از دپرسی در بیایم!چلچراغ عزیزم هم هست!از همه مهم تر خدا هست!شقایق هست ! سیب هست!وبلاگ هست!
پس من هم هستم م م م م م م !!!!!
حوصله ی نوشتن ندارم.فقط اومدم چون دلم تنگ شده بود.


پ.ن:بهاره خانوم!بنده الان فقط از طریق این وبلاگ باهات ارتباط دارم!دلم برات تنگ شده بی مرام!


 

نوشته شده توسط به دنبال خویشتن در پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت


هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره...

امشب شب احیاست...

این و خودم گفتم به تنهایی و بدون کمک!

خب راستش و بخواین....

واسه چی راستشو میخواین؟

آها میترسین الیاس به من گفته باشه دروغ بگم؟

میدونین یه ساعته دارم دنبال یه مطلب که با حال و هوام بخونه که بتونم بزارم تو وبلاگم میگردم؟

آخرشم فهمیدم قلم، قلم خودم باشه بهتره

این و نمیدونم از کجا فهمیدم!

خلاصه بگم...

کاش از این شبا فقط اشک نمونه

فقط اسم شب احیا نمونه

کاش بدونیم علی کی بود؟!

کاش من و تویی که دیشب واسه علی با مداحی های الکی تلویزیون گریه کردیم...

یه کتاب از زندگینامه علی میخوندیم...

نه!

خوندنش فایده نداره...باید عمل کرد...

بیخیل بابا؟!!! عمل کجا بود؟ میخوای دکتر پژوهان و خبر کنیم؟

نمیدونم!اصلا من چرا دارم نصیحت میکنم؟اصلا کی و نصیحت میکنم؟من که دارم فقط افکارمو مینوسم...

دلم تنگه...

نمیدونم تا شب احیای دیگه زنده هستم یا نه؟!

نمیدونم چقدر به شیطون نزدیک شدم....

امشب به این نتیجه رسیدم که انگار چندین کیلومتر از خدا دور شدم...

انگار دیگه با هیچ آبی نمیشه قلب منو پاک کرد...

ولی مگه نه این که خدا ارحم الراحمین هست؟

خدایا نمیدونم چه جوری باید بگم.من از اون حرف قشنگا بلد نیستم...

فقط یه جمله:دلم خیلی برات تنگه...

میدونم تو از رگ گردن نزدیک تری...ولی حیف ما آدما همش افق های دور و نیگا میکنیم نه نزدیک خودمون رو...

دلم برات تنگه...

کمک تورو تا حالا هزار بار دیدم...

حالا دوباره ازت کمک میخوام.دوباره توبه میکنم...

ببخش خدایا...به حق همین شب....

دوست دارم خدایا


 

نوشته شده توسط به دنبال خویشتن در پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت


آرامش!

خوشحالم....نه! خوشحال نیستم...سبکم! شاید چون اول ماه رمضون بود! شاید چون دوباره برگشتم به گذشته!انگار مثل روزاییم که رفتم راهنمایی! سال اولش خیلی آرامش داشتم...الانم همین طورم! انگار از قید و بند همه چی آزاد شدم!

نمیدونم! یه عالمه فکر توی سرم دارم! ولی وقتی یاد یه چیزی میفتم انگار از یه جای بلند پرتم میکنن پایین!دیگه نمیدونم چی کار کنم....ولی ادامه میدم! تا وقتی که نفس دارم ادامه میدم....

این شعری هست که اون دفعه تو وبلاگ هاتون کامنت گذاشتم!البته کامل نیست چون میدونم کاملش از حوصله تون خارجه...بخون! ضرر نمیکنی!نخوندیم که دیگه هر طور تو راحتی....

راستی یه چیزی یادم افتاد...این شعر و دادم یکی از دوستای نتی(!) خوند.میگفت اگه این و بزاری جلو دوستای من که بلک متال(!) گوش میکنن جلو  روت بالا میارن!شما هم این طوری هستین؟؟

دلتنگی های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند،

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد و

هر دانه برفی به اشکی نریخته می‌ماند،



سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده،

اعتراف به عشق‌های نهان و

شگفتگی‌های بر زبان نیاورده،

در این سکوت حقیقتی نهفته است،

حقیقت تو و من.



برای تو و خویش

چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را

در ظلماتمان ببیند

گوشی که صداها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود،

برای تو و خویش

روحی که این همه را در خود گیرد

و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود

ما را

از خاموشی خویش بیرون بکشد

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوئیم .





پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم

و گر نه می‌شکنیم بالهای دوستیمان را



اگر می خواهی نگهم داری؛ دوست من

از دستم می‌دهی

اگر می‌خواهی همراهیم کنی؛ دوست من

تا انسان آزادی باشم؛

میان ما همبستگی

از آن گونه می‌روید

که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه می‌کند.

من آموخته‌ام که به خود گوش فرا دهم

و صدایی بشنوم که با من می‌گوید

این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد،



نیاموختم گوش فرا دهم به

صدایی را که با من در سخن است و بی وقفه می‌پرسد

من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد .



شبنم و برگها یخ زده است و آرزوهای من نیز،

ابرهای برف زا در آسمان بر هم می‌پیچد،

باد می‌وزد و طوفان در می‌رسد،

زخمهای من می‌فسرد .



یخ آب می‌شود در روح من در اندیشه‌های من،

بهار حضور توست، بودن توست .

کسی می‌گوید،

آری،

به تولد من، به بودنم ، ضعفم ، ناتوانیم، مرگم

کسی می‌گوید آری به من به تو

و از انتظار طولانی شدن شنیدن پاسخ من،

پاسخ تو خسته نمی‌شود .



با افکندن خود به دره شاید

سر انجام به شناسایی خود توفیق یابیم .



زیر پایم زمین

از سم ضربه اسبان می لرزد،

چهار نعل می گذرند

اسبان وحشی گسیخته افسار،

وحشت زده به پیش می گریزند،

در یالهایشان گره می خورد آرزوهایم

دوشادوششان می گریزد خواستهایم،

هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی قبطه،

در افق نقطه های سیاه کوچکی می‌رقصد و

زمینی که بر آن ایستاده‌ام دیگر باره آرام یافته است،

پنداری رویای بود آن همه،

رویای آزادی با احساس حبس و بند .



در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن ،

همدلی صادقانه،

وفاداری ریشه دار،

اعتماد کن .



از تنهایی مگریز،

به تنهایی مگریز،

گهگاهی آن را بجوی و تحمل کن

و به آرامش خاطر مجالی ده .



یکدیگر را می‌آزاریم بی آنکه بخواهیم،

شاید بهتر آن باشد که

دست به دست هم دهیم،

دستی که گشاده است،

می‌برد،

می‌آورد،

رهنمونت می‌شود به

خانه‌ای که نور دلچسبش گرمی بخش است .

مارکوت بیگل

ترجمه شاملو

این شعر واقعا قشنگه!تک تک کلماتش!اگه دوست داشتین بگین کاملشو بزارم....

شب خوش

التماس دعا


 

نوشته شده توسط به دنبال خویشتن در جمعه 23 شهریور1386 ساعت 0:46 موضوع | لینک ثابت